
کدامین برتر است؟؟؟
بنظر من عشق بر دو گونه است. آسماني و زميني .عشق آسماني كه به رنگ آبي است و بسيار فراتر و باشكوهتر از دوست داشتن است و عشق زميني كه به رنگ قرمز است و مقامش در مقايسه با دوست داشتن بسيار پايين و پست مي باشد.
ريشه عشق زميني را عصيان ،شوريدگي و نهايتا قهقرا مي دانم . عشق زميني شديدا وصال جسم را مي طلبد.اين عشق با خود احساس كلافگي ،كم طاقتي و هيجان را بهمراه مي آورد .تو از بودن با معشوق لذت مي بري و ديگر حوصله اطرافيان را نداري .اين عشق به تو نرمي و ملاطفت نمي دهد .صبر را از تو مي گيرد و طاقتت را مي برد.هر عاملي كه باعث شود بين تو ومعشوق فاصله بيفتد برايت نفرت آور مي شود و با شوريدگي و عصيان با آن مي جنگي ! عشق زميني شديدا به متعلقات دنيوي وابسته است .هر چه معشوق زيباتر،خوش بيانتر،متمول تر بوده و از مقام اجتماعي بالاتري برخوردار باشد احساس مي كني عشقش در دلت شعله ورتر مي شود .در عشق زميني برطرف كردن نياز غريزي با معشوق از اركان مهم عشق ورزي به حساب مي آيد و بدون آن اين عشق پوچ و بي معني مي شود .برايت قابل قبول نخواهد بود كه به وصال معشوق نرسي و اگر چنين شود كم كم عشقت سرد مي شود و بعد از مدتي شعله اش خاموش مي گردد و چند وقت بعد دوباره عشق جديدي به فردي جديد در تو جان مي گيرد و دوباره تمام آن مراحل تكرار مي شود و قدم در مسير قهقرا مي گذاري !
ولي عشق آسماني ...
عشق آسماني يعني عبوديت ،شيدايي و قدرداني .عشق آسماني با خدا پيوند خورده است .تو در معشوقت جلوه هاي خدا را مي بيني و چون در روي زمين از خدا دور هستي ،معشوقت را دستاويزي براي ارتباط با خدا مي داني . اين عشق شفا مي دهد .با خود آرامش را به ارمغان مي آورد . خلق و خويت را با ديگران هم نرم و رئوف مي كند . تو براحتي مطيع خواسته هاي معشوق مي شوي بدون اينكه احساس بردگي و اسارت كني و غرورت را جريحه دار ببيني. خودخواهي در تو مي ميرد و رضاي معشوق رضاي توست . تمام هم و غم تو جلب رضاي معشوق است و ديگر هيچ .
اين عشق از ايمان به خدا نشات گرفته و هرچه بيشتر در آن غرق شوي ايمانت هم به خدا بيشتر مي شود .معشوق تو شريكي براي خدا نيست .خداوند مقام اول را دارد .معشوق تو برايت عزيز است چون به آن عزيزترين وصلت كرده . با اينكه آرزومند بودن با معشوق هستي ولي از مرگ نمي ترسي . مرگ را سبب دوري از معشوق نمي داني چون مي داني مرگت يعني وصال با عزيزترين و انتظار براي روزي كه آن عزيز هم به تو مي پيوندد و عشق آسماني خود را در آسمان جشن مي گيريد . تو شيداي معشوقت هستي بدون اينكه به چهره اش به سن و سالش به جنسيتش و... توجه كني .اين متعلقات دنيوي هستند و در عشق آسماني جايگاهي ندارند . تو هميشه نسبت به معشوقت احساس قدرداني داري كه تو را با چنين احساسي باشكوهي آشنا كرده . حاضري جانت را هم برايش بدهي تا از او بابت اين احساس زيبا و شفابخشي كه به تو ارزاني داشته قدر داني كني .و اين عشق بهترين موهبتي است كه هركس در اين دنيا بتواند از آن بهره مند شود ....
|

عشق يعني علاقه و محبت شديدي که بين دو طرف ايجاد مي گردد و باعث مي شود عاشق خود و خواسته هاي خود را نبيند و همه چيز را براي معشوق بخواهد، علاقه و عشق محصول توجه به کمال است، آدمي زماني که در چيزي يا کسي کمالي مي بينيد، به آن علاقه مند مي شود واگر اين کشش به هر دليلي قوي باشد اين علاقه (اصطلاحا) به عشق منجر مي گردد.
اين کلمه (عشق) را هم عارفان و سالکان راه خدا به کار مي برند و هم افراد معمولي از آن استفاده مي کنند. منظور عارفان، عشق و محبت خداست که اگر واقعي باشد، دو اثر دارد:
1. به هر کسي و هر چيزي که وابسته به خدا است عشق مي ورزد، حتي اگر تلخ ترين چيزها باشد.
2. از هر کسي يا هر چيزي که وابسته به خدا نيست، جدا مي شود، حتي اگر شيرين ترين چيزها باشد.
ثمره چنين عشقي اين است که خواسته هاي خود و اطرافيان خودرا فراموش مي کند و فقط به هر چه خواست و اراده خداست فکر مي کند. به اين عشق، عشق آسماني مي گويند.
بنابراين در عشق آسماني، محبوب اصلي و معشوق حقيقي خداست و سپس هر کس به خدا نزديکتر است معشوق اوست که در درجه اول انبيا و ائمه اطهارند و سپس مؤمنين و ساير مخلوقات و به طور کلي هر چيزي که نشاني از خدا داشته باشد.
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوستعاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
اما اگر چيزي در مسير الهي نباشد عاشق از او جدا مي شود، حتي اگر نزديکترين افراد به او باشند، مثل اعضاي خانواده و نيز حتي اگر پرجاذبه ترين اشياء باشد مثل مال و منال دنيا و پست و مقام و مانند آن.
اما مفهوم عشق در نزد مردم معمولي به اين معنا نيست، زيرا ملاک آنها در کمال و زيبايي، ماديات است. وقتي ملاک ماديات باشد، معشوق اصلي افراد، لذايذ خودشان و غرايز مادي خودشان مي شود. به همين دليل هر چيزي به غرايز آنها نزديک باشد محبوب آنهاست.
گاهي آن چيز مال دنيا و مظاهر مادي است و گاهي انساني مثل همسر يا فرزندان است. به اين عشق، عشق زميني مي گويند.
گاهي به احساسات و علايق شديدي که بعضا در افراد به وجود مي آيد، به اشتباه نام عشق
مي دهند. در حالي که اين عواطف، زودگذر است و با اندک حادثه اي از بين مي رود. به همين جهت مولوي مي گويد:
عشق هايي کز پي رنگي بودعشق نبود عاقبت ننگي بود
با توجه به اين مقدمه، در پاسخ به بخش اول سؤال شما مي توان گفت عشق و علاقه بين پسران و دختراني که با هم آشنا شده اندو مي خواهند ازدواج کنند يا تازه با هم عقد کرده اند، معمولا نه از نوع عشق آسماني است و نه زميني، بلکه همان طور که گفتيم صرف احساسات و عواطف بشري است که برخواسته ازغريزه جنسي به معناي عام آن است. به اين معنا که انسان به طور طبيعي و فطري وقتي به بلوغ مي رسد، در درون خود احساس نياز به رابطه با جنس مخالف پيدا مي کند.
اين احساس که گاهي بسيار شديد است برخواسته از غريزه جنسي و از آثار رواني آن است. خداوند اين احساس را در وجود آدمي قرار داده و آن را چنان قوي کرده تا بتواند پسران و دختران بالغ را از علاقه هاي خانوادگي جدا کند و به وصال يکديگر برساند. اگر چنين احساسي در آدمي نبود، کمتر پسر و دختري حاضر بود از محيط گرم خانواده اش جدا شود و با فردي غريبه و نا آشنا به نام همسر زندگي کند.
در نتيجه نسل بشر منقرض مي شد. خداوند در يکي از آيات قرآن از اين احساس خارق العاده به عنوان نشانه قدرت و عظمت خود ياد مي کند و مي فرمايد: «يکي از نشانه هاي عظمت خدا اين است که براي شما از جنس خودتان همسراني آفريد و ميان شما رأفت و مهرباني برقرار نمود تا در کنار آنان آرامش يابيد و با هم انس گيريد» (روم، آيه 21).
بنابراين به اين احساس طبيعي و غريزي نمي توان نام عشق (حتي عشق زميني) گذاشت، زيرا همان طور که گفتيم عشق، علاقه و کششي است که محصول توجه به کمال باشد و با تعقل و تفکر حاصل مي شود.
البته اين احساس غريزي مي تواند مقدمه عشق شود، ولي خود آن نيست. به همين دليل با کوچکترين حادثه اي کمرنگ مي شود و حتي از بين مي رود. اما اگر دو نفر عاشق هم باشند، يعني محبت بين آنها بر پايه توجه به کمال استوار شده باشد، با يک اتفاق ساده اين محبت از بين
نمي رود. زيرا تا وقتي آن صفت کمال پابرجا باشد، عشق هم پابرجاست. به همين جهت متخصصان امور خانواده مي گويند: عشق بين زن و شوهر مانند نهالي است که دائما بايد آن را آبياري کرد تا بر اثر گذشت زمان رشد کند و تکامل يابد. آبياري و تغذيه عشق، به زياد کردن کمالات و خوبيهاست. صفات خوب انساني است که سبب عشق مي شود و الا زيبايي ظاهري برانگيزنده همان احساس غريزي بيش نيست.
اگر بسياري از همسران پس از گذشت مدتي کوتاه، عشق و علاقه خود را از دست مي دهند و حتي گاهي به طلاق و جدايي کشيده مي شوند به اين دليل است که آنها از اول عاشق هم نشده بودند. بلکه صرف احساس غريزي آنها را کنار يکديگر جمع کرده بود و اين احساس مبدل به عشق نشده بود.
اما در مورد بخش دوم سؤال شما يعني حکم شرعي اين علاقه و محبت هاي احساساتي بين پسر و دختر چيست، خدمتتان عرض مي کنيم، ما وقتي به سن تکليف مي رسيم، اگر بخواهيم نسبت به وظايف و تکاليف خود پاي بند باشيم، بايد تمام احساسات و علايق خود را با ترازوي عقل و دين ارزيابي کنيم و هر جا که شرع حلال کرد، حلال بدانيم و هر جا که حرام کرد، ترک کنيم.
احساسي که شما به آن پسر پيدا کرده ايد يک احساس غريزي است که بر اثر ارتباطات عادي در محيط درسي دانشگاه در شما بيدار شده است. گرچه اين احساس مي تواند مقدمه ازدواج شما با آن پسر باشد، ولي تمام مسأله اين نيست. زيرا اولا همان طور که گفتيم زندگي بايد براساس تعقل و تفکر پايه ريزي شود نه بر پايه احساسات. بايد ببينيد آيا آن پسر تمام شرايط همسري با شما را دارد؟ آيا مانند شما به مسايل ديني و اسلامي حساس است؟ آيا مسأله اصلي پيش او خدا و معنويات است يا دنيا و ماديات؟ آيا از اخلاق همسرداري مناسبي برخوردار است؟ و بالاخره بايد ببينيد آيا شما مي توانيد همسر خوبي براي او باشيد؟ آيا در خود توان شوهرداري و همراهي در يک زندگي مشترک را احساس مي کنيد و خود را براي چالش هاي احتمالي آن آماده کرده ايد؟
اينها سؤالات بسيار جدي است که بايد قبل از ازدواج به آن فکر کنيد. ثانيا، همان طور که خودتان هم در نامه اشاره کرده ايد، يک مسلمان بايد سعي کند تمام افکار و احساساتش را در دايره شرع و دين قرار داده و در هر حالي تقوا و پرهيزکاري را سرلوحه زندگي خود قرار دهد. گرچه اصل به وجود آمدن چنين احساسي در شما نسبت به يک نامحرم يک امر غريزي است و از اختيار شما خارج است و به همين جهت به آن تکليفي تعلق نمي گيرد تا بگوييم حلال است يا حرام، ولي دو چيز کاملا در اختيار شماست و نسبت به آنها مکلفيد:
1. نسبت به پيشگيري و مقدمات آن مکلفيد، يعني شما بايد از هر کاري که اين احساس را در شما تشديد مي کند مثل ارتباطات کلامي و غيرکلامي، اجتناب کنيد، هر چند خود را قانع سازيد که اين ارتباطات سالم است. زيرا همين برخوردهاست که تأثيرات ناخودآگاه در انسان مي گذارد. آيا نشنيده اي که باباطاهر چه گلايه اي از اين قبيل برخوردها دارد:
زدست ديده و دل هر دو فرياد که ديده هر چه بيند دل کند ياد
بسازم خنجري نيشش زفولادزنم بر ديده تا دل گردد آزاد
بايد از هر چيزي که باعث گرفتار شدن دل و به دام افتادن آن و به اصطلاح عاشق شدن در امور غير مجاز مي شود اجتناب کنيد. در روايتي از امام علي(ع) نقل شده که مي فرمودند: من به همه مردم (چه زن و چه مرد) سلام مي کنم جز به دختران جوان، زيرا مي ترسم جواب سلام آنها در من اثر نامطلوب بگذارد (بحار، ج 40، ص 335).
همچنين در روايات زيادي توصيه شده است که هيچگاه زن و مرد نامحرم در جايي خلوت نکنند (حتي اگر تصادفي باشد) زيرا نفر سوم شيطان است (يعني کاري مي کند بين آنها ارتباط غيرشرعي ايجاد شود).
از طرفي از برخي روايات به دست مي آيد که اگر انسان قلبش را از ياد و محبت خدا خالي کند، محبت هاي ديگر جاي آن را مي گيرد.
در حديثي، مفضل از امام صادق(ع) مي پرسد به چه سبب عده اي به دام عشق (عشق هاي حرام)
مي افتند؟ امام پاسخ مي دهد: «قلوب خلت عن ذکر الله فاذا قها الله حب غيره؛ چون دل هاي آنها از ياد خدا خالي است خداوند هم آنان را به محبت و عشق مبتلا مي کند» (بحار، ج 73، ص 158).
بنابراين ما بايد هميشه مواظب قلب و احساساتمان با شيم تا محبت هاي حرام در آن جاي نگيرد.
2. مقاومت در برابر اين احساس: اگر پيشگيري نکرديم و به دام عشق و احساس مبتلا شديم نبايد اين دام سبب شکسته شدن حريم ها شود و انسان را از دايره عفت و حيا خارج کند. تا وقتي عقد شرعي و قانوني بين پسر و دختر جاري نشود حق هيچگونه تمتع و لذت بردن از يکديگر را ندارند، حتي اگر در حد يک نگاه يا صحبت باشد. در اينجاست که مرز بين بنده بودن و تسليم بودن در برابر فرمان الهي و بين بنده نبودن معلوم مي شود، بلکه ثمره تمام عبادات به حفظ و تقوا وعفت در اينگونه موارد است و ارزش عفت و تقوا در اينجا معلوم مي شود.
در روايتي از رسول خدا نقل شده: «من عشق فکتم و عف فمات فهو شهيد؛ هر کس نسبت به نامحرمي عاشق شود، پس عشق خود را کتمان کند (و به طرف آن را اظهار نکند) و عفت خود را حفظ کند، خداونداجر شهيد به او مي دهد» (ميزان الحکمه، ج 6، ص 231).
همچنين امام علي(ع) در نهج البلاغه مي فرمايد: اجر مجاهدي که در راه خدا شهيد مي شود بالاتر از کسي نيست که توان رابطه نامشروع با نامحرم را دارد ولي عفت خود را حفظ مي کند، چه بسا شخص عفيف به درجه فرشتگان برسد (حکمت 474).
بنابراين عفت و پاکي چنان با ارزش است که انسان را فرشته خو مي کند. چنانچه شاعر گويد:
در جواني پاک بودن شيوه پيغمبريستورنه هر گبري به پيري مي شود پرهيزکار
روايات ما اگر مي گويند مقام عفيف بالاتر از مقام مجاهد شهيد است شايد به اين خاطر است که مجاهد در ميدان اصغر مي جنگد ولي عفيف در ميدان جهاد اکبر که ميدان مبارزه با شيطان و خواهش هاي نفساني و حيواني است مبارزه مي کند.
در پايان به يک نکته مهم اشاره مي کنيم و آن اين که بهترين راه غلبه بر احساسات برخواسته از غريزه جنسي، ازدواج است. اگر با توجه به آنچه گفتيم شما به اين نتيجه رسيديد که آن جوان براي زندگي با شما مناسب است و ايشان هم به اين نتيجه رسيد و تمايل به ازدواج با شما داشت، از او بخواهيد هر چه زودتر از شما به طور رسمي خواستگاري کند و اگر شرايط اجتماعي و اقتصادي و يا مشکلات درسي هم اجازه عروسي شما را نمي دهد، مي توانيد با توافق خانواده بين خودتان عقد شرعي و قانوني اجرا کنيد و به اين طريق به يکديگر حلال شويد و تا فراهم شدن شرايط عروسي و شروع زندگي رسمي صبر کنيد.
شما با اين کار هم ايمان و عفت خود را حفظ کرده ايد و هم به دغدغه هاي فکري خود پايان داده ايد و هم راهي سالم براي ابراز احساسات و عشق خود يافته ايد. به همين جهت در روايات به طور مکرر آمده است که اگر جوان ازدواج کند نصف و بلکه دو سوم ايمانش حفظ مي شود. اما اگر آن پسر قبول نکرد که بين شما عقد جاري شود يا به هر دليلي امکان آن ايجاد نشد، بايد از او دوري کنيد.